امیرصدراامیرصدرا، تا این لحظه: 12 سال و 5 ماه و 12 روز سن داره

امیرصدرا گرمای زندگی ما

29 ماهگي

سلام پسر مهربون من! فدات بشم وقتي بيرون از خونه تو بغل من يا بابايي باشي اگه حس كني خسته شديم ميگي خودم راه ميام تو خسته شدي   فدات بشم تو انقدر مهربوني وقتي صداي آهنگ ماشينتو ميذاري بهم نگاه ميكني كم ميكني ميگي مامان كم كردم سرت درد نگيره  عشق من انقدر شعر و قصه ياد گرفتي كه همش يادم نميمونه برات بنويسم، آقا پليسه بيداره، عمو زنجيرباف، هوا شده كمي سرد، سوره توحيد، خسته نباشي راننده، عروسك قشنگ من قرمز پوشيده ... تعدادي از اوناست. مهد كودك هم خداروشكر ميري و دوست داري، مرتب ميگي خاله حيدري منو دوست داره ... اما بعضي از روزا با ناراحتي ازم جدا ميشي، با اينكه بعدش تو دوربين ميبينمت كه ميري تو كلاس و فراموش ميكني اما همون ...
26 مهر 1395

مادر

مادر که می شوی نمیدانم از کجا، چطور اینهمه تغیير، اینهمه صبر ، اینهمه عشق پیدا می شود. مادر که میشوی همه چیز به یک باره خودش را تمام قد به تو نشان میدهد و تو دیگر خود قبل نیستی که نیستی ... تمام وجودت سرشار از خنده های بی دلیل و با دلیل کودکت میشود. مادر که باشی مهربان تر میشوی، دلت حتی برای مورچه ها ی کنار دیوار هم میلرزد، مبادا پا رویشان بگذاری، مبادا مادری منتظرشان باشد. مادر که باشی دل نازک تر میشوی، وقتی کودکت گریه کند تو میخواهی دنیا نباشد مادر که باشی پیرتر میشوی حتی اگر بیست و پنج سالت باشد. مادر که باشی مدام دلت می لرزد، نگران گوشه های فرشی، نگران لبه های میز و دلواپس هر چیزی که شاید گیر کند به پای کودکت و تو با ...
26 مهر 1395

اميرصدراي 28 ماهه

سلاااام مرد كوچك مامان  شيرين زبوني ها و شيرين كاري هات خيلي بيشتر از اونه كه بخوام توي چند سطر بنويسمشون اما تعداديش رو اينجا برات به يادگار ميذارم  ياد گرفتي خودت سوار صندلي ماشينت ميشي و داري تلاش ميكني كمربندتم خودت ببندي، لباساتو خودت درمياري و گاهي ميتوني خودت هم بپوشيشون. كفشات كه جلوباز هستن هم اكثر اوقات خودت پات ميكني، وقتي ميريم دستشويي هم همه كاراتو خودت ميكني و موقع بيرون اومدن هم دمپايياتو جفت ميكني كنار ميذاري مياي بيرون ... ماشالا پسر مستقل مامان  ياد گرفتي ميگي بيا يه بازي جالب بكنيم، بيا يه نقاشي جالب بكشيم. يبار كولر روشن بود عطسه كردي گفتي كولرو خاموش كن سرما ميخورم بيني م مياد بعد بايد برم دك...
22 شهريور 1395

مادرانه

فرزندم؛ ا ز ملالتهای این روزهای مادری ام برایت می گویم ... از این روزها که از صبح باید به دنبال پاهای کوچک و لرزان تو بدوم و دستت را بگیرم تا زمین نخوری. به کارهای روی زمین مانده ام نمیرسم ، این روزها که اتاقها را یکی یکی دنبال من می آیی، به پاهایم آویزان میشوی و آنقدر نق میزنی تا بغلت کنم، تا آرام شوی. این روزها فنجان چایم را که دیگر یخ کرده، از دسترست دور میکنم تا مبادا دستهای کنجکاوت آن را بشکند. با ناراحتی و ناامیدی سر برگرداندنت را میبینم که سوپت را نمیخوری و کلافه میشوم از اینکه غذایت را بیرون میریزی. هرروز صبح جارو میکشم، گردگیری میکنم، خانه را تمیز میکنم و شب با خانه ای منفجر شده و اعصابی خراب به خواب میروم. روزها میگ...
17 شهريور 1395

26 و 27 ماهگي

سلاااام ماماني (اين جمله ايه كه الانا روزي صدبار بهم ميگي ) از روز تولدت تا همين الان هر روز بايد كليپ تولدت كه خيلي هم قشنگ شده بود رو برات بذاريم و همگي بيايم وسط برقصيم، اجازه نميدي حتي يكي از حاضرين هم بشينه هركس كه باشه بايد بياد وسط برقصه ياد گرفتي وقتي ميري با بابا مغازه، خودت صحبت ميكني ... سنام، خوووبين؟؟ شير دارين؟ بله داريم چقدر ميخواي؟ سه كيدو انقدر شما مودبي هركسي چيزي بهت بده يا كاري برات بكنه تشكر ميكني، بعد غذا ميگي مننون، ميگم نوش جووون، بعد خودت ميگي گوشت بشه به رووون وقتي خودت داري با قاشق غذا ميخوري فوري ميبريش سمت دهنت چنان تند و بامزه ميگي نريزه!! گاهي اوقات شروع ميكني با خودت صحبت كردن؛ يك بار دي...
23 مرداد 1395

بيست و پنج ماهگي

سلام اميرصدراي نازم اول از همه شاهكارهات رو بگم ... الهي من فدات بشم تو انقد قشنگ شعر ميخوني و جمله طولاني ميسازي  شعر اول: چشم چشم ابروو، دماغ دهن گردوووو، دو تا گوش، موهاش فراموش شعر دوم: تاب تاب عبيسي، خدا منو نندازي شعر سوم: شتر شتر راه برو، ايستگاتو برو، برادر ... زن، پول ... من  شعر چهارم: داش داش، منممم منممم، عاشق چشماااات ... مادررر ... بسسسه  شعر پنجم: ايراااان ايراااان فداي توووو  شعر ششم: سلام سلام خاله قورباغهههه شعر هفتم: يه توپ دارم قلقلي، سرخ و سفيد و آبي ... ميزنم زمين هواااا، نميدوني تا كجااا، بابا بهم عيدي، يه توپ قلقلييييي قربونت بشم تو 25 ماهگي هفت تا شعر بلدي شمااا، هر...
22 خرداد 1395

دو ساله شدي بهشت من

سلام عشقققققم  هم امسال هم سال گذشته، سال كه نو ميشه من به فكر تولدت هستم تاااا بيستم ارديبهشت، قشنگترين تاريخي كه تقويم من به خودش ديده  الهي قربونت بشم كه انقدر زود داري ماشالا بزرگ ميشي، اين دو سال خيلي زودتر از اونيكه فكرشو ميكردم گذشت، خيلي خوبه كه داري جلو چشمام هر روز رشد ميكني، كارهاي جديد ميكني و حرفهاي جديد ميزني، تجربه هاي جديد پيدا ميكني و واسه خودت مرد ميشي. اما ميدونم خيلي دلم براي كوچولو بودنات تنگ ميشه، براي همين هميشه سعي ميكنم از وجودت و از بزرگ شدنت لذت ببرم، از روزيكه به دنيا اومدي تا همين لحظه هر شب وقتي ميخوابي كلي نگات ميكنم و خيلي اوقات اشك تو چشمام جمع ميشه تا خوابم ببره، درست از همون روز سلامتي و ...
24 ارديبهشت 1395